
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش ازابتذال شکننده تر بود
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گور کن
از آزادی آدمی
افزون تر باشد
جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار بر گزیدن
و از خویشتن خویش
پارویی بی افکندن...
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.


بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود
اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود
تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود
چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت
عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر
پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود
من مرغ آتشم
می سوزم از شراره این عشق سرکشم
چون سوخت پیکرم
چون شعله های سرکش جانم فرو نشست
آنگاه باز از دل خکستر
بار دگر تولد من
آغاز می شود
و من دوبارهخ زندگیم را
آغاز می کنم
پر باز می کنم
پرواز می کنم

درسته...تولده !!ولی تولد کیه؟؟
راهنمایی می کنم...تولد یه ته تغاریه![]()
![]()
تولد تولد تولدم مبارک...مبارک مبارک تولدم مبارک

زخمي عميق در روح
دردش اشک ها يت را جاری میکند
اشک ها روی برف ها می افتد
پا ها یت سنگین است و پرده ای از اشک جلوی چشمانت
نمی توانی از خودت دفاع کنی در برابر ان همه درد
فکر می کنی فرو ا فتا ده ای خیلی وقت پیش
و این را حالا می فهمی که
چه دیر
دیگر حالا خاکی نیست تا تن یخ زده ات را در ا غوش بگیرد
و انچه می بینی خاک سرد غربت است و خا مو شی
اینجا برای تو جایی نیست
حتی صحرا یی که بتوان ماری در ان یافت
شاید ان بالا جایی برایت با شد
شاید...
روح من تشنه يك زمزمه نيمايي است

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشتهست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری
تبال بزن بزن که داغون شدم
بر تار غروب زندگی پود شدم
عمرم همه رفت خفته درکوره آتش
آتش زده استخان بی دود شدم

به عاشقی ام گرمی و تب داد شقایق
آرامش مهتابی شب داد شقایق
رسوا شدم آسوده شد او فکرش و من را
یک عاشق دیوانه لقب داد شقایق


