
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم بدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

خدا مرد
وقتی باران نباريد
وقتی که ستاره ها خاموش شدند
وقتی که بهار عطر شو از گلها گرفت
و وقتی دلها يخ بست
خدا مرد!
خدا مرد و آسمان تنهائ تنها شد
باد تخم تنهائی را به تمام دنيا پاشيد
خدا مرد وعشق هم با او مرد
شهر، شهر فراموشی شد
مهربانی از ياد آدمها رفت
خوبی از ياد آدمها رفت
و عشق فراموش شد
خدا مرد و زمين سنگينی مرگ خدا را هيچ وقت تحمل نکرد
زمين هم زمين مردگان شد
فرشته ها هر شب در سوگ خدا گريستند
اما زمين اشکهای فرشتگان را هم سوزاند
خدا مرد
و ديگر هيچ فريادی شنيده نشد
صدا در گلو خفه شد
و حرفها در سکوت!
خدا مرد و
آسمان تنهای تنها شد
و هيچ کس معنای ،من و تو ،را درک نکرد

خدا مرد
وهيچ وقت شقايق نرويد
و هيچ وقت ، هيچ کس نفهميد زندگی بدون شقايق يعنی چه؟
خدا مرد و
آسمان تنهای تنها شد
زندگی خالی شد
عشق مرد،خدا مرد ،و شقايق...
من مرغ آتشم
می سوزم از شراره این عشق سرکشم
چون سوخت پیکرم
چون شعله های سرکش جانم فرو نشست
آنگاه باز از دل خکستر
بار دگر تولد من
آغاز می شود
و من دوبارهخ زندگیم را
آغاز می کنم
پر باز می کنم
پرواز می کنم

درسته...تولده !!ولی تولد کیه؟؟
راهنمایی می کنم...تولد یه ته تغاریه![]()
![]()
تولد تولد تولدم مبارک...مبارک مبارک تولدم مبارک

زخمي عميق در روح
دردش اشک ها يت را جاری میکند
اشک ها روی برف ها می افتد
پا ها یت سنگین است و پرده ای از اشک جلوی چشمانت
نمی توانی از خودت دفاع کنی در برابر ان همه درد
فکر می کنی فرو ا فتا ده ای خیلی وقت پیش
و این را حالا می فهمی که
چه دیر
دیگر حالا خاکی نیست تا تن یخ زده ات را در ا غوش بگیرد
و انچه می بینی خاک سرد غربت است و خا مو شی
اینجا برای تو جایی نیست
حتی صحرا یی که بتوان ماری در ان یافت
شاید ان بالا جایی برایت با شد
شاید...
روح من تشنه يك زمزمه نيمايي است

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشتهست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری
تبال بزن بزن که داغون شدم
بر تار غروب زندگی پود شدم
عمرم همه رفت خفته درکوره آتش
آتش زده استخان بی دود شدم

به عاشقی ام گرمی و تب داد شقایق
آرامش مهتابی شب داد شقایق
رسوا شدم آسوده شد او فکرش و من را
یک عاشق دیوانه لقب داد شقایق

